ادامه مطلب
ادامه مطلب
فابل توجه دوستان عزیزی که هراز گاهی لطف می کنن و یه یادداشتی برای بنده می ذارن
بنده تنها به این خاطر وبلاگ ساختم تا تمام تخیلات ذهنم رو بنگارم و اصلاً برام مهم نیست رکورد بیشترین بازدید کننده وبلاگ رو داشته باشم یا این که تبلیغات کنم که بازدید کننده وبلاگم زیاد باشه.بنده همون طور که گفتم هر چند مدتی افکارم که توأم با احساسات است روی صفحه سپید مجازی وبلاگ می نگارم و احساس خودم رو ارضا می کنم.می نویسم ، پس هستم هستم برای اینکه تمام نوشته های من قطره های بارانی هست که با پیوستن بهم رودی تشکیل می دهند به سمت دریای مهر و محبت دوستان وبلاگی دهکده جهانی!!!
خسته و بی رمق از یک روز کار پر فشار داخل اتوبوس شد بر خلاف همیشه یک صندلی خالی بود.هرچند به نظر می رسید بعد از چند ایستگاه باید جایش را به یک پیرمرد می داد.به هر حال چند دقیقه نشستن هم غنیمت بود.سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داد و به فکر فرو رفت به فکر قسط وامی که به نظر می رسید هر روز فرا می رسد.اینکه چطور می تواند پول قسط سوم را جور کند و خیالش را برای مدتی راحت کند.با خود فکر می کرد که هیچ کس تو دنیا به فکرش نیست حتی اونی که ادعا می کند دوستش دارد.کسی چه می دونه که من برای چند تومن چقدر کار می کنم و دست آخر هم خودمم نمی دونم چه جوری خرج میشه ... آه خدا
چی می شد یه نفر پیدا می شد یه مقدار بهم کمک می کرد. . .. در همین موقع موبایلش زنگ خورد شماره از تهران بود الو بفرمائید! جناب آقای ............ بله بفرمائید! بنده از دفتر ریاست جمهوری تماس می گیرم با مشکل مادی شما موافقت شده در اسرع وقت به مشکل شما رسیدگی می شود . . . . . . . اون موقع بود که خودمو نه در اتوبوس بلکه تو آغوش خدا حس می کردم مثال همون قطعه از کتاب گفتگو با خدا . . . .
کنار پیاده با نگاه ملتماسانه به چشمان عابران خیره شده بود.دست سیاه و چرکینش را بطرف بالا گرفته بود منتظر کمک کسی بود که مبلغی در کف دستش بگذارد.ساعت 1.30 بعدازظهر بود و شکمش به قار و قور افتاده بود.گرسنگی امانش را بریده بود. اما پولش کفاف خرید یک ساندویچ معمولی را هم نمی داد.دستی بر روی شانه اش نشست، برگشت ... جوانی 27 یا 28 ساله با لبخندی در حالی که به سمت انتهای خیابان اشاره می کردگفت : آنجا یک مغازه ای هست بگو فلانی مرا معرفی کرده برای کار.خودت همت کن و مثل این مردم در حرکت باش.اول غذاتو بخور و بعد شروع کن به کار این تنها چند جمله ای بود و حتی به صورتش خیره نشد گفت و رفت در لابه لای مردمی که تا چند دقیقه پیش محکومشون می کرد به انسانهای سنگ دل ، انسانهایی که می بایست دلشونو یه جو بسوزونه تا کمکی منت گونه نصیبش بشه.غافل از اینکه در دور دست انسانهایی هستند بر خلاف نظرش . . .
واقعاً ما تو دنیای عجیبی زندگی می کنیم.یک روز خوب یک روز بد یک روز معمولی یک روز پرماجرا و پر دردسر . . . دیروز یکی از بچه های شهرمون خواست یکی از شعار های مردان به اصطلاح دولت را به مرحله عمل برساند و الحق که رسوند.اون هم عمل زیبای انسان دوستی بود.این بنده خدا خواست چند تا از دوستای خودشو جمع کنه و با یه عده هم داوطلب به محل سقوط هواپیما برن.من هم که قبلاً ثبت نام کرده بودم به دلایل موجه متاسفانه نتونستم برم.من نمی دونم چه مشکلی در اتوبوس و بین بچه ها بوجود اومده بود و اصلاً هم قصد قضاوت ندارم.صبح که داشتم نظرات دوستان را می خوندم.باورم نمی شد اینا همون بچه هایی هستند که دیروز بابت عمل خدا پسندانه انسان دوستی شاخه گلی نثار قربانیان حادثه سقوط هواپیما کرده بودند.جملات واقعاً شرم آوری که نثار مسئول برگزاری این امر مهم کرده بودند. بگذریم . . . بله شاید ما هم مثل تموم آدمهای دیگه بگذریم از این موضوع از اینکه اینقدر ساده از عکس العمل اشتباه دیگران بگذریم.شاید این کلمه زیادی بین ما مرسوم شده این که به سادگی بگیم بگذریم . . . یه کم فکر کنید واقعاً باید بگذریم!؟
این روزها همه جای ایران بوی انتخابات می دهد، ماراتن نفسگیر رسیدن به صندلی ریاست جمهوری بدجوری به روزهای اوج خود رسیده و حامیان نامزدها با انواع و اقسام ترفندها قصد جلب توجه مردم به سمت نامزد مورد نظر خود می پردازند.اما در این ایام چیزی که خیلی برای مردم رخ پیدا کرده جملاتی هست در هر مناظره انتخاباتی از زبان نامزدها می شنوند هست و همه بر این باورند که نامزد مورد توجه و یا مخالفان آن نامزد دروغ می گوید و به راحتی مخاطب خود را دروغگو خطاب می کنند.یادم هست که در مقطع اول ابتدایی که بودم اولین جمله ای که از معلمم شنیدم این بود دروغگو دشمن خداست. و همین جمله انگار که در همان دوره در بین مردم جامعه ما بایگانی شده و دیگر بین هم رد و بدل نمی شود.جمله ای که تنها چهار حرف است و ما آن را حفظ نکرده ایم وبه معنی اش پی نبرده ایم.دشمن خدا ، آن هم کسانی که خود را از پیروان اهل بیت می دانند.آیا پیروان اهل بیت (ع) نعوض با الله دشمن خدا بودند؟کاش همان قدر که سرنوشت کشور برایمان اهمیت داشت قداست این جمله هم برایمان اهیمیت داشت و اینقدر راحت فراموشش نمی کردیم.یا حداقل به آن اشاره ای می کردیم.
ای جور رفتارها زیاد تو جامعه ما وجود داره اما هیچکس جرات پرسیدن و یا حتی تغییر دادن این جور رفتار ها رو نداره نظر شما چیه!؟؟
تو كجايي كه ببيني چي داره سرم مياد.تو كجايي كه ببيني مردم منو با چه چشمي نگاه مي كنن.تو كجايي كه بيبني اونا چقدر منو بد شناختن.دلم برات يه ذره شده دلم مي خواد همه جا رو كه مي بينم تو اونجا باشي وقتي كه تو خيابون راه مي رم نا خودآگاه تو رو ببينم و با هم زير بارون به تمام مردم دنيا بخنديم و بگيم كه چقدر اونا در مورد من اشتباه فكر مي كردن.كاشكي يه روز ... يه روز كه بتونه اون روز روز رويايي من باشه از راه برسي و تمومه درد و رنج هاي دلمو يكجا زير برق نگاهت ذوب كنم. كاش يه روز برسه كه تو بياي و بهم بگي پاشو من اومدم تو ببرم به شهر روياهات.تو كجايي؟ بگو تو كجايي كه ببيني مردم از من چي مي خوان و من چي دارم؟!فقط تو مي دوني كه من واسه تو چي دارم!بيا و با عشق و احساس منو دوباره بشناس. . .
با يك نگاه زودگذر به آثار هنري چه نقاشي و چه هنرهاي ديگر براي يك لحظه هم كه شده ذهن ناخودآگاه انسان به زيبايي خاص هر اثر تحسين مي گويد.اما بعد از حدود 1 دقيقه و گاهي اوقات كمتر ذهن آگاه انسان كه سليقه ها و علايق انسان از همين ذهن تراوش مي كند.ممكن هست به رازهاي آن اثر هنري پي ببرد يا با بي اعتنايي از كنار آن اثر بگذرد.گاهي هم انسان مجبورمي شود كه بخاطر وجود يك انسان هنرمند يا همان هنرمند اثر در كنار خود ذهن خودآگاهش را مجبور به تائيد آن اثر يا تحسين وادار كند كه مجبور به يكسري حرفهايي غبر هنرمندانه وبعضاً خنده دار كه در دراز مدت به حرفهاي مبالغه آميز هنري تبديل مي شود.ذهن خودآگاه مجبور نيست كارهايي يا كلاً چيزهايي كه مورد سليقه اش نيست را بپذيرد.زيبايي ذهن يك بيننده اثر هنري موقعي نمايان ميشه كه قدرت تخيل هنرمند اون اثر رو حدس بزنه و افكارش رو به افكار صاحب آن اثر نزديك كنه.
روبروي ماه روي پشت بام نشسته بودم و به جاده سرنوشتم مي انديشيدم كه به سرعت در حال گذر از آن بودم.در طول راه سرنوشت خيزران هاي نوك تيز غم و اندوه بدنم ر زخمي كرده بودند و به دنبال سر پناهي بودم تا لحظه تر گريه بتوانم اندكي آرام بگيرم ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت.ماه من غصه نخور مثل من و تو فراون هست يكي مثل من اينطور رنج مي برد و يكي مثل تو يه جور ديگه خيلي كم آدما پيدا مي شن كسي رو حرفش بمونه شايد هم نه.دوست نداشتم از جلوي ماه كه مثل گوي بلوريني گذشته ام را نشان مي داد كنار بروم چند قطره اشكي از چشمام سرازير شده بود نسيم بهاري سردي لشكم را روي گونه هام دوچندان كرده بود و من چيزي جز سردي عاطفه هاي مردم حس نمي كردم.كاش همه مثل ماه باشن و در تنهايي انسانهاي تنها سنگ صبور اونا باشن .ماه من غصه نخور گريه پناه آدماس تر و تازه موندن گل ما اشك شبنم هاست.